
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدن درد عجيبي ست ؟
و يادم هست تو يكبار اين را ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صـــدايت كردم از ژرفاي يك يـــاس
به لحن آبي و نمناك بــــاران
نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را به زيبايي پسنديدي و رفتي
پريشـــان كردي و شيـــدا نمودي تمام جـــاده هاي شعـر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم تو پايان مرا ديدي و رفتي